ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

267

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) واقدى از عبد الله بن مالك دار نقل مىكند كه مىگفته است عمر روزى بر سرم فرياد كشيد و تازيانه‌اش را بلند كرد ، گفتم : خدا را به يادت مىآورم . گويد ، تازيانه را انداخت و گفت : بزرگ را فرا ياد من آوردى . واقدى از ابن عمر نقل مىكند كه مىگفته است * هرگز نديدم عمر خشمگين شود و در حضور او نام خدا را ببرند يا او را از خدا بترسانند يا آنكه كسى آيه‌اى قرآن بخواند مگر اينكه از هر كارى كه اراده كرده بود باز مىايستاد . واقدى از حزام بن هشام از پدرش نقل مىكند * چون در سال هيجدهم هجرت مردم از حج برگشتند گرفتار سختى و خشكسالى شدند و دامها هلاك و مردم سخت گرسنه شدند و بسيارى مردند مردم مورچه‌هاى بالدار را مىخوردند و لانهء موشها را حفر مىكردند و هر چه مىيافتند بيرون مىكشيدند . واقدى از عوف بن حارث نقل مىكند كه آن سال را از آن جهت سال خاكستر گفتند كه تمام زمين سياه و چون خاكستر تنور شد و نه ماه طول كشيد . واقدى از ابن عمر نقل مىكند * عمر بن خطاب در سال رمادة براى عمرو بن عاص چنين نوشت : « بسم الله الرحمن الرحيم از بنده خدا عمر امير مؤمنان به گنهكار فرزند گنهكار . سلام بر تو و بعد آيا مىخواهى من و اطرافيان مرا نابود شده ببينى و خودت و اطرافيانت زنده بمانند ؟ كمك كمك كمك » . گويد ، عمرو بن عاص هم براى او نوشت : « بسم الله الرحمن الرحيم به عمر امير مؤمنان ، از عمرو عاص سلام بر تو باد خدايى را كه خدايى جز او نيست ستايش مىكنم . اما بعد كمك به شما مىرسد اندكى صبر كن چنان كاروان پيوسته‌اى خواهم فرستاد كه آغاز آن پيش تو و پايان آن پيش من خواهد بود » . گويد ، و چون نخستين كاروان رسيد عمر بن خطاب با زبير بن عوام گفتگو و پيشنهاد كرد و گفت : اين كاروان گندم را به باديه برسان و ميان صحرانشينان تقسيم كن كه به خدا سوگند پس از افتخار و ثواب مصاحبت پيامبر ( ص ) چيزى برتر از اين كار براى تو نخواهد بود . گويد ، زبير نپذيرفت و بهانه تراشى كرد . گويد ، همان دم يكى ديگر از اصحاب رسول خدا آمد ، عمر گفت : اين خواهد پذيرفت و با او سخن گفت و او حركت كرد و عمر به دو گفت : هر چه گندم ديدى به صحرا و براى صحرانشينان ببر ، جوالها را هم به جاى لحاف و لباس در اختيارشان بگذار ، شترها را هم